از مصادره جنبش زن، زندگی، آزادی؛ تا شادی از بمباران وطن؛ تا ماجرای تیم ملی فوتبال ایران
روایتی از افراطگرایی سیاسی و گسست از مفهوم ملت
رحیم کاظمیسرشت
۱۷ ژوئن ۲۰۲۶
مقدمه: تز مرکزی مقاله
در این نوشتار، یک الگوی رفتاری و گفتمانی در بخشی از جریانهای سیاسی اپوزیسیون، بهویژه در بخشی از جریانهای سلطنتطلب، مورد بررسی قرار میگیرد؛ الگویی که در فازهای مختلف و در بسترهای متفاوت سیاسی و اجتماعی به اشکال گوناگون بروز پیدا میکند.
این مقاله استدلال میکند که این مجموعه رفتارها را میتوان نه بهصورت رخدادهای پراکنده، بلکه بهعنوان یک روند نسبتاً منسجم در سطح گفتمان سیاسی تحلیل کرد؛ روندی که در برخی موارد، نسبت میان نقد سیاسی، هویت ملی و کنش نمادین را دستخوش تنش میکند.
فصل اول: از جنبشی فراگیر تا منطق مصادره و حذف
جنبش «زن، زندگی، آزادی» در آغاز خود یکی از فراگیرترین لحظات اجتماعی در تاریخ معاصر ایران بود؛ لحظهای که در آن بخشهای متنوعی از جامعه با گرایشهای فکری و سیاسی متفاوت در یک نقطه مشترک گرد آمدند: اعتراض به وضعیت موجود و مطالبه تغییر.
با این حال، تجربه بسیاری از جنبشهای اجتماعی نشان میدهد که ظرفیت اولیه فراگیری میتواند در ادامه در معرض بازتعریفهای سیاسی قرار گیرد. در این چارچوب، در بخشی از فضای اپوزیسیون، از جمله در برخی جریانهای سلطنتطلب، تلاشهایی برای بازتعریف این حرکت متکثر در قالب خوانشهای انحصاری مشاهده شد.
در این روند، به جای حفظ تکثر، منطق حذف و طرد در سطح گفتمانی تقویت شد؛ منطقی که در آن اختلاف سیاسی نه بهعنوان امر طبیعی، بلکه بهعنوان انحراف یا گسست از «درک صحیح» تفسیر میشود. نتیجه چنین روندی، فرسایش بخشی از سرمایه اجتماعی و کاهش ظرفیت همافزایی سیاسی است.
فصل دوم: از مخالفت سیاسی تا مسئله نسبت با امر ملی
در ادامه این روند، بخشی از گفتمان سیاسی اپوزیسیون از سطح نقد ساختار قدرت فراتر رفت و نسبت خود را با مفهوم «کشور» و «جامعه» نیز بازتعریف کرد.
در بخشی از جریانهای مورد اشاره، نوعی همزمانی قابل مشاهده است: از یک سو تأکید بر فشارهای بینالمللی و سیاست تحریمهای گسترده، و از سوی دیگر طرح یا حمایت از مداخلات بیرونی و سناریوهای نظامی علیه زیرساختهای کشور.
در این چارچوب، فشار خارجی در برخی روایتها نه بهعنوان تهدیدی علیه جامعه، بلکه بهعنوان ابزاری برای تغییر سیاسی بازتعریف میشود؛ حتی در شرایطی که پیامدهای مستقیم آن متوجه زندگی روزمره مردم است.
این جابهجایی مفهومی، نقطهای حساس را آشکار میکند: زمانی که رنج اجتماعی بهعنوان «هزینه قابل پذیرش تغییر سیاسی» تفسیر شود، مرز میان نقد قدرت و بیاعتنایی به پیامدهای اجتماعی سیاستها تضعیف میگردد.
فصل سوم: فوتبال، تیم ملی و سیاستزدگی نمادهای جمعی
فوتبال در ظاهر یک رقابت ورزشی است، اما در سطح اجتماعی یکی از مهمترین نمادهای همبستگی ملی محسوب میشود. تیم ملی، نماینده دولت یا حکومت نیست، بلکه نماینده یک جامعه متکثر است که در یک هویت مشترک گرد آمده است.
در برخی گزارشها و تصاویر منتشرشده از حواشی مرتبط با جام جهانی ۲۰۲۶ و فضای ورود تیم ملی فوتبال ایران به لسآنجلس، صحنههایی مشاهده شد که در آن بخشی از تجمعات خارج از کشور، از جمله برخی جریانهای سیاسی، حضور داشتند. در میان آنها، برخی جریانهای سلطنتطلب نیز گزارش شدهاند.
در این فضا، استفاده از پرچم برخی کشورهای خارجی، از جمله ایالات متحده و اسرائیل، در کنار واکنشهای تند و شعارهای سیاسی گزارش شده است. همچنین در برخی موارد، برخوردهای کلامی تند نسبت به اعضای تیم ملی نیز مشاهده شده است.
در چنین شرایطی، تیم ملی از یک نماد ورزشی و اجتماعی به موضوعی تبدیل میشود که در بستر تقابلهای سیاسی بازتفسیر میگردد. در نتیجه، به جای شکلگیری همبستگی حول یک نماد مشترک، نوعی تنش میان نمادهای ملی و نمادهای سیاسی ایجاد میشود.
این وضعیت را میتوان بخشی از همان الگوی کلی دانست که در فصول پیشین به آن اشاره شد؛ الگویی که در آن مرز میان نمادهای جمعی و کنشهای سیاسی در برخی موقعیتها دچار ابهام و بازتعریف میشود.
نتیجهگیری: از گسست امر ملی تا بحران مرزهای اپوزیسیون
آنچه در این نوشتار بررسی شد، مجموعهای از رخدادهای پراکنده نیست، بلکه صورتبندی یک روند گفتمانی در بخشی از اپوزیسیون است؛ روندی که در آن مرز میان نقد قدرت سیاسی و نسبت با امر ملی بهتدریج دچار ابهام و جابهجایی شده است. از نحوه مواجهه با جنبش «زن، زندگی، آزادی» تا نسبت با فشارهای خارجی و حتی نمادهایی مانند تیم ملی فوتبال، نشانههایی از یک منطق واحد دیده میشود؛ منطقی که در آن اولویتهای سیاسی گاه بر ملاحظات اجتماعی و ملی غلبه پیدا میکند.
البته این تحلیل به معنای تعمیم این رویکرد به همه منتقدان حکومت یا تمام جریانهای اپوزیسیون نیست، اما نادیده گرفتن یا تقلیل آن نیز به فهم دقیق وضعیت موجود کمکی نمیکند. مسئله این است که بخشی از این صداها، بهجای حاشیه، در مرکز بازنمایی سیاسی قرار گرفتهاند و بر تصویر عمومی این جریان تأثیر گذاشتهاند.
در چنین شرایطی، پرسش از مسئولیت سیاسی و مرزهای نمایندگی اجتنابناپذیر میشود. هر جریان سیاسی که مدعی نقشآفرینی در آینده ایران است، ناگزیر باید نسبت خود را با مفاهیمی چون منافع ملی، امنیت اجتماعی و حفظ پیوندهای مشترک میان شهروندان روشن کند. بدون این شفافیت، امکان شکلگیری یک بدیل سیاسی فراگیر با محدودیت جدی روبهرو خواهد شد.
در همین چارچوب، مسئله صرفاً به یک فرد یا جایگاه نمادین محدود نمیشود، اما تمرکز تنشها و قطبیسازیهای سیاسی پیرامون برخی چهرهها، بهویژه رضا پهلوی، در عمل به بازتولید و تشدید این وضعیت کمک کرده است. از این منظر، کنارگیری کامل او از عرصه سیاست میتواند به کاهش بار نمادین این تنشها و فروکش کردن فضای قطبیشده کمک کند و امکان بازتعریف روشنتر نیروهای سیاسی را فراهم سازد؛ فضایی که در آن وزن واقعی جریانهای سیاسی بیش از اتکا به نامها و نمادها آشکار شود.
در نهایت، مسئله اصلی نه صرفاً رقابت سیاسی، بلکه امکان حفظ یا بازسازی «امر مشترک» در جامعهای است که همزمان با بحرانهای سیاسی و اجتماعی مواجه است. اگر این امر مشترک تضعیف شود، حتی در صورت تغییر سیاسی نیز امکان ثبات و همزیستی پایدار دشوار خواهد شد. بنابراین، بازاندیشی در مرز میان نقد سیاسی و مسئولیت اجتماعی شرط ضروری هر گذار سیاسی پایدار است.

