یکی از مهمترین نشانههای بلوغ سیاسی، توانایی تفکیک میان «رژیم» و «ملت» است. رژیمها موقتیاند؛ میآیند و میروند، اما ملت، تاریخ، فرهنگ و سرمایههای ملی یک کشور باقی میمانند. به همین دلیل، مخالفت با یک رژیم، هرچقدر هم عمیق و ریشهای باشد، لزوماً به معنای مخالفت با ایران و نمادهای ملی آن نیست.
برای درک بهتر این موضوع، کافی است از فوتبال فاصله بگیریم و به عرصه علم نگاه کنیم. فرض کنید گروهی از دانشآموزان ایرانی در المپیاد جهانی ریاضی یا فیزیک شرکت کردهاند؛ نوجوانانی که با سالها تلاش، استعداد و پشتکار به معتبرترین رقابتهای علمی جهان راه یافتهاند. آیا منطقی است که به آنان توهین کنیم، برای شکستشان هورا بکشیم یا موفقیتشان را بیارزش بدانیم، صرفاً چون زیر پرچم ایران رقابت میکنند؟
مریم میرزاخانی، ریاضیدان نابغه ایرانی و برنده مدال فیلدز، روزگاری یکی از درخشانترین اعضای تیم المپیاد ریاضی ایران بود. اگر کسی در آن دوران موفقیت او و همتیمیهایش را صرفاً دستاورد رژیم میدانست و از ناکامی آنان استقبال میکرد، امروز چنین رفتاری را چگونه قضاوت میکردیم؟ روشن است که افتخار آن دانشآموزان متعلق به استعداد و توانایی ایرانیان بود، نه به یک رژیم خاص.
همین منطق درباره ورزش نیز صادق است. تیم ملی فوتبال نه وزارتخانه است، نه حزب سیاسی و نه بازوی امنیتی رژیم. تیم ملی حاصل تلاش جوانانی است که از شهرهای مختلف ایران برخاستهاند و سالها برای رسیدن به این جایگاه زحمت کشیدهاند. موفقیت یا شکست آنان، پیش از هر چیز به نام ایران ثبت میشود.
نمونه این رویکرد را میتوان در واکنش بخشی از سلطنتطلبان افراطی به مسابقات تیم ملی مشاهده کرد؛ جایی که برخی از آنان نهتنها از شکست تیم ملی ابراز خرسندی کردند، بلکه با شعارها و اهانتهای مستقیم، بازیکنان تیم ملی را هدف قرار دادند و آنان را صرفاً «نمایندگان رژیم» معرفی کردند. در این نگاه، فوتبالیستی که سالها برای رسیدن به بالاترین سطح ورزش تلاش کرده است، دیگر یک ورزشکار ایرانی نیست، بلکه به ابزاری برای تسویهحساب سیاسی تبدیل میشود. مشکل دقیقاً از همینجا آغاز میشود: زمانی که هویت ملی افراد نادیده گرفته میشود و هر موفقیت ایرانی صرفاً از دریچه نزاع سیاسی تفسیر میشود.
با این حال، این رفتار را نمیتوان صرفاً به مخالفت با رژیم نسبت داد. بخشی از این جریانها اگر پای منافع سیاسی، اقتصادی یا آرزوهای برآوردهنشده خود در میان باشد، حتی حاضرند با همان ساختاری که مدعی دشمنی با آن هستند کنار بیایند. مسئله آنجاست که هرگاه رخدادی برخلاف انتظارات آنان رقم میخورد و ایران در یک عرصه سیاسی، دیپلماتیک، علمی یا ورزشی موفق ظاهر میشود، باید راهی برای ابراز نارضایتی خود پیدا کنند. در چنین شرایطی، دیواری کوتاهتر از فوتبالیستهایی که تنها نام ایران را بر پیراهن دارند، پیدا نمیکنند.
مشکل از جایی آغاز میشود که مرز میان رژیم و کشور از میان برداشته میشود. در چنین نگاهی، هر آنچه رنگ و بوی ایران داشته باشد، به دلیل حضور رژیم، فاقد ارزش تلقی میشود. نتیجه آن است که پرچم، تیم ملی، ورزشکاران، دانشمندان و دیگر نمادهای مشترک ملی، نه به عنوان سرمایههای یک ملت، بلکه به عنوان ابزارهای یک رژیم دیده میشوند.
تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که حتی مخالفان سرسخت رژیمهای اقتدارگرا نیز معمولاً میان رژیم و ملت تفاوت قائل بودهاند. مخالفت آنان متوجه ساختار قدرت بوده است، نه ورزشکاران، هنرمندان، دانشمندان یا دیگر نمادهای ملی. انتقاد از بهرهبرداری تبلیغاتی رژیمها از موفقیتهای ورزشی و علمی یک چیز است؛ آرزوی شکست آن موفقیتها چیز دیگری.
یک شهروند جمهوریخواه و دموکراسیخواه میتواند همزمان دو جمله را کنار هم بگذارد: «با رژیم مخالفم» و «برای موفقیت تیم ملی کشورم آرزوی موفقیت میکنم.» این دو نهتنها متناقض نیستند، بلکه نشانه درک درست از تفاوت میان رژیم و ملتاند. اگر قرار باشد هر نهاد یا نماد ملی صرفاً به این دلیل که امروز در چارچوب ساختار رسمی کشور فعالیت میکند فاقد ارزش تلقی شود، آنگاه باید دانشگاه، میراث فرهنگی، ورزش، موسیقی ملی و حتی نام ایران را نیز کنار گذاشت. این دیگر مبارزه سیاسی نیست؛ انکار ملت است.
اتفاقاً اگر کسی جمهوری اسلامی را رژیمی مستبد یا غیر دموکراتیک میداند، باید بیش از دیگران از سرمایههای ملی مستقل از قدرت سیاسی دفاع کند. زیرا پس از هر رژیم، آنچه باقی میماند ایران است، نه دولتها و نه حاکمان. ساختارهای سیاسی تغییر میکنند، اما ملت باقی میماند.
میتوان با جمهوری اسلامی مرزبندی کرد، میتوان منتقد سرسخت آن بود و حتی خواهان تغییرش شد؛ اما از لحظهای که شکست ورزشکار ایرانی، دانشآموز المپیادی ایرانی یا هر موفقیت ملی دیگر به مایه رضایت تبدیل شود، دیگر سخن از مخالفت با رژیم نیست. آنجا مرز میان رقابت سیاسی و دشمنی با مفهوم ایران در حال فروریختن است.
jalehwafa@yahoo.de

